|
روزي که من از خاطرت محو مي شوم
|
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های تیره به قلب سفید عشق، هدایتم کردی و عاشقی وفادار برای خویش ساختی و برای اشک هایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به اسير خود كردي چگونه فراموشت کنم تو را که شب ها و روز ها در خیالم سایه ات را می دیدم ، تپش قلبت را احساس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟؟؟؟ چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و تمامی اسم ها برایم بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.دستم را به تو می دهم ، قلبم را به تو می دهم ، فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و تمام لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنم
وقتی تواوج دوست داشتن باشی وباتمام وجودت کسی رودوست داشته باشی ودرست
توهمون لحظه ببینی همه چیزخواب وخیال بوده،تولحظه ای که
همه ی آدماروتوشادی
خودت سهیم می کنی ببینی که خودت غمگین ترین آدم هستی ،وقتی که فکرمی کنی
پات رو،جای محکمی گذاشتی اماوقتی که خوب نگاه میکنی می بینی
که زیرپات خالی
هست،وقتی که باورنکنی که همه چیزدروغ بوده وتوی نهایت ناباوری
به باورنابودی
همه اون عشق وعلاقه برسی جوری بی صدامی شکنی
که هیچ کس حتی خودت هم
صداش رونمی شنوی

باز شب شد و منم و یه دنیا غم دفتر خاطراتم رو آروم تو ذهنم ورق میزنم و یاد روزهای تلخ و شیرین
گذشته می افتم یاد روزهای قشنگ آفتابی و یاد روزهای تلخ طوفانی.یاد اون روزهایی که با نفسی زنده بودم.
یاد روزهایی که اولین بار عشق رو تجربه کردم چه حس زیبایی بود .وقتی برای اولین
بار دنیا رو تو چشماش دیدم.وقتی هم صحبتش شدم صدایی قشنگتر از اون صدا نشنیدم .
برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام رویاهایم كردم
انصاف نبود تو كه میدانستی با چه اشتیاقی
خودم را قسمت میكنم پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردی
برای خداحافظی خیلی دیر بود
خیلی دیر...

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه ناامید از فردایی روشن بازم نقش چشمات در خیالم تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد
در ذهنم هستن هنوز چشم به راهتم دیونه آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟
ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست.
شاید این جوری یک بار بمیرم ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره یکی بود یکی نبود

درغروب غم انگیزجدايي دلم باران میبارد
ومن گم میشوم درآن همه غصه ها
ومیبارد ومیبارد برای دل شكسته من
وچه زیباست شنیدن نجوای هرقطره ی باران که به دنبال بغض ترك خورده
چه پاک وبی ریا
ومیسپارم خودم را به آغوشش.به آغوش گريه هاي شبونه
وآنوقت
آنوقت هرقطره ی اشکم میان قطره های بیشمارش گم میشود

هنوز هم هاعاشقانه هایم را عاشقـــــانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم
هنوز هم باور دارم عشـــــق ما جاودانه است
این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و به استقبال باران میروم
میدانم بهار، هنوز هم شورانگیز است
میدانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگـــــــی من است،
کسی که جز تـــــــو نیست بازمیگردد
میدانم تمام میشود و ما رهــــــــــــــا میشویم؛ پس بگذار بخوانم اولین عشــــــق من و آخریـــــــن عشق من
تویـــــی
نرو، منو تنها نــــــذار که سرنوشــــــت من تویی
قلبم لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به یاری او نمی آید
همچنان هوای چشمهایم گریان است ، روزها بارانیست و شبها طوفانیست.
همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را میگذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست.
امید من دیروز بود که گذشت ، امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم.
دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند
كاش امتداد لحظه ها.................

ندونستم که رسیدن یه بهونس واسه لحظه
جدايي ومن شروع جدايي را با تمام وجودم حس كردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
امروز عشق را از چشمانت خواندم. امروز گلبوته های دوستی در قلب مهربانت فضای خاطرم
را عطر آگین کرد و تو برای اولین بارمحبتت را برایم ثابت نمودی.
من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم صورت مهربانت را نظاره کنم. هر
زمان که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس های زیبایت می نشینم. هر گاه با لبخند
مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط بر پا می کنی. هر گاه صدای
گامهای پرتلاشت بر روی کاشی قلبم طنین می اندازد آرامش پیدا می کنم. از بین صداهای
متعددی که از کلاسها به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم.
با قلبم پیمان بسته بودم که هیچ گاه راه عشق را برای هیچ کسی باز نکنم، ولی تو با
شراره های نگاهت قفل آهنی را شکستی و آرام آرام غبار غم را از روی پنجره ی مسدود
قلبم پاک کردی و محبت را همانند دانه ای درقلبم کاشتی و ریشه هایش را در چشمانت
قرار دادی
پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم ، پر از ستاره و دوستت دارم بود
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم
اما شايد که ديگر مهم نيست که از تو گلايه کنم
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟
وقتي كه دل ميگيره هيچ چيز و هيچ كس نمي تونه آرومش كنه فقط دل گريه ميخواد چون فكر ميكنه اون لحظه فقط اشكاش مي فهمن چي تو دلش هست
و چه حالي داره وقتي دلي شکست خيلي سخته
که دوباره به کسي اعتماد کنه هميشه ته دلش چيزي
هست که نسبت به هر چيزي بد بينش ميکنه .دل شکسته، دلي که بي وفايي ميبينه شادي و زندگي رو از ياد مي بره اون دل مي دونه که حق بهترين زندگي رو داره اما چيکارکنه نمي تونه

به انتظارت خواهم ماند.تا ابد برای همیشه
زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه ی توانم تلخیه این انتظار را تحمل خواهم کرد
به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خودآهنگ خاطرات گذشته را می نوازد
قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است
حتی اگر بدانم جسمت به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظارت می نشینم
شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد

که شاید فراموش کردن بعضی هاش برات خیلی سخته که هیچوقت نتونی فراموش کنی
وباید بزاریشون توی دریچه قلبت ودرشومحکم ببندی که مبادا
یه نفربهش دست پیداکنه ،اگر گذاشتی توی قلبت همیشه برای خودت نگهش دار ولی گاهی
وقتا فقط بهشون سربزن وخاک هایی که روش نشسته روپاک کن
چون برات خیلی باارزشن ......عصر جمعه رو یادت میاد؟یادت میاد که تنهایی میاد سراغت
میبینی چقدر غریبی؟چقدر تنهایی؟دلت میخواد یه جای خلوت پیدا کنی تا فقط برای خودت
باشی .ولی وقتی گریه میکنی هیچ کس از
دلت خبر نداره

چه بــــــــــی مقدمه بغض میكنم و چه بی پــــــروا اشك میریزم هر روز که بیدار میشوم در عمق قلبمـــــــ, صدایـــــــــی میشنوم صدایـــــــی به آهستگیه نفس هایم ایــــن هزارمینــــ تركـــــ قلبمـــــــ است
وچه آهسته میشكنم با خودم تکرار میکنم تمام زخمهای گذشته را چشمانم نبود روشنی
را فریاد میزند لبهایم ٬ سنگینیه سکوت این سالها را به دوش میکشد ٬
من بغض میکنم چشمانم خیس از اشکی سرد ٬ و دیگر هیچ نمیبینم...
لبهایم را به هم میدوزد
باز سکوت
چشم هایت را بدوز به در
همان دری که قرار بود یک نفر ازش داخل شود و نشد چشم هایت رابدوز به در انگار یکی در میزند
یکی که احساس میکنی صدای در زدنش چقدر آشناست در زدنی که هیچ وقت نشنیدی فقط حس میکنی چقدر خوشایند است
چشم هایت را بدوز به نه نمی خواهد.چشم هایت راببند چشم هایی که
یک عمر تشنه دیدن بود و حالا تشنه باریدن چشم هایت راببند.کسی در نمیزند
هیچ کس هیچ وقت هیچ دری را نزده است
دور بودن هميشه به معني نبودن نيست گاهي دور بودن از نزديكي بودن هم نزديك تره
دوست دارم ازت دور باشم بجاي اينكه باشم ولي نباشم.ب.
سرم را در تاريکي گودالها فرو ميبرم. لباس سکوت بر تن ميکنم و ديگر به تو نميگويم بمان. کنار ميروم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. ميفهمم اما وانمود به نفهميدن ميکنم. حس را در خودم ميکشم. عشق را سرکوب ميکنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو ميخواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه ميخواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظهاي به آنچه من ميخواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را ميگويم. بارها به تو گفتهام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نميگويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت دور شوم و چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم
زمزمه ی هر عابری شود شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد
شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم شاید آنی نباشم که
در رویا ها درجستجوی آن باشی ولی هرکه هستم
هرچه هستم بیش از خود تو را دوست دارم

وقتي كه دل ميگيره هيچ چيز و هيچ كس نمي تونه آرومش كنه فقط دل گريه
ميخواد چون فكر ميكنه اون لحظه فقط اشكاش مي فهمن چي تو دلش هست و چه حالي داره وقتي دلي شکست
خيلي سخته که دوباره به کسي اعتماد کنه هميشه ته دلش چيزي هست که نسبت به هر چيزي بد بينش ميکنه
.دل شکسته، دلي که بي وفايي ميبينه شادي و زندگي رو از ياد مي بره اون دل مي دونه که حق بهترين زندگي رو داره
اما چيکار کنه نمي تونه اخه اون دلی که دوست داره دوسش نداره.

بگذار ابریترین شعر هایم را با غریب ترین لهجه بخوانم.
این عادت من است که هر غروب بر ایوان دلتنگیم می نشینم و خاطراتم را مرور میکنم...
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل ان شدی...
هرگز حسرتی در هیچ کجا ی دنیا یکچا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه: او دوستم ندارد...
من برای سالها می نویسم.....سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند.....افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود.....همیشه یکی بود یکی نبود

دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری ...!!
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت...
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام ؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!

عشق نيروي است در عاشق كه او را به طرف معشوق مي كشاند
و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست
كه دوست را به طرف دوست مي بردعشق غذا خوردن يك حريص است.
دوست داشتن در سرزميني بيگانه
يافتني است عشق جنون چيزي جر خرابي و پريشاني نيست ... اما
دوست داشتن در اوج معراج از سرحد عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم
گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم
گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم
گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم
گفتی... گفتم...
حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه!
فرق ما اینه که:
تو دروغ گفتی، من راستشو

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

از تو گذشتم ، تا به عشق برسم
از عشق نگذشتم ، تا به قلبت برسم
تو را در میان آغوش خویش فشردم تا به احساسم برسم
از احساس خود گذشتم ، تا احساس تو را حس کنم
اشکهایم را فدای نگاه زیبایت کردم تا به اوج آرامش برسم
از آرامشم گذشتم ،تا تو را آرام کنم
تو را آرام کردم و خودم را پریشان
از پریشانی خود گذشتم تا تو را آزار ندهم
گفتم فدای تو و عشق پاکت
عشقم را فدایت کردم تا باور کنی
از باور خود گذشتم و به تو ایمان آوردم
به تو ایمان آوردم و تو مرا درک نکردی
گفتم دوستت دارم ، تا باور کنی که به عشق تو زنده ام
از جان خود گذشتم تا باور کنی خیلی دوستت دارم
باور نکردی و دلم شکست ، شکست اما تو صدای فریاد دلم را نشنیدی
از دل شکسته ام گذشتم و باز در حسرت باور تو نشستم
و اینبار از خودم گذشتم تا به تو برسم.

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ،
آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم
کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!
ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟
نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است
هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،
می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودی
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

بگوئيد که بر گورم بنويسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربون بود ولی مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولی کسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهائی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است …
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟
آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟
نه... هرگز...هرگز
ولی، تو او را برگزیدی...
می دانم... من خیلی دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش خیلی زودتر از این ها دیده بودمت ....
ولی، تو او را برگزیدی...
ولی، تو او را برگزیدی...
ولی، تو او را برگزیدی...
ولی، تو او را برگزیدی...

وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگين پيشم نياد
بگيـد كه رفت مسافـــرت بگيــد شمـاره اي نداد
يه جــور بگيـن كه آخــرش از حرفاتون هول نكنه
طاقت نــدارم ببينــم به قبـــر مــــن نگـــاه كـنــه
دونـه بـه دونـه عكســام و برداريــد آتيـــش بزنيد
هــر چـــي كه خاطـــره دارم بريــد و از بيخ بكنيد
نذاريـــد از اســم منــم يه كلمـــه اي جا بمـــونه
نمي خـــوام هيــچ وقت تنم و توي گورم بلرزونه
بــرو آتيـــش به قلــب مــن نــزن بـــذار نگـــاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره
بـــرو نمــي خــــوام ببيني خونه ي من خـالي شده
همـــدم مــن به جـــاي تو ريگـــاي پـوشـالـــي شده
اونكه مي گفت ميمرد برات ديدي راست راسي مرد
رفـت و همـــه خاطــره شم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگيــن نشـســت به پــات بهـش بگين نيومدي
بـگيـن هنـــوز دوستــت داره با ايـنــكه قيــدش و زدي
نشــونيه قبـــر مــن و بهــش نــدين خـــوب مي دونم
ميـــاد جـــاي هميشــگي ســر قـــرار تــو رودخــــونــه
بــــرو آتيـــش به قــلب مـن نــزن بــذار نگــاهــت از يـادم بـــره
آخ بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره
مـــــي خـــــوام رو ســنــــگ قـــبــــــرم ايــــــن بـــــاشـــــه :
طــــلـــــــــــوعــــي كـــه خيــــــلــــي غـــــم انــگيـــــز بــــود
قشنگ ترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد

خزان بنشست و گل با باد ها رفت
چـه آسـان می شود از یاد ها رفت
در این غربت تو هم با من نموندی
تو این پـــاییز غـــــم یــارم نموندی
نمی دانم كجـــــــــــــایی با كه هستی
نمی دانم تو تنهایی به یاد كه نشستی
ولی گویم که با یاد تو هستم
تو تنهـایی به یاد تـو شكستم
همان عهدی که آن شب با تو بستم
همـــــیشه نـــازنـیـــــنم با تو هستم
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته

در گذر از کوچه تنهایی ، خاطرات گذشته دوباره زنده شدند.
خاطراتی به رنگ غم ، غصه هایی که رها نمیشوند از من.
نقش برگهای خزان بر روی دلی با حال و هوای دلگیر.
دلتنگ بارانم ، چگونه اشک بریزم ، در جستجوی یک سرپناهم.
تا به امروز سرپناه من همان تنهایی دیروز ، تا به حال ندیده ام یاری بهتر از آن غم بیمار
آیا کسی فهمید که چرا دلگیرم ؟
آیا کسی میداند که اگر اینگونه بمانم میمیرم؟
غم این دل خسته را چه کسی میداند ، درد این دلشکسته را چه کسی میداند.
او که میداند درد مرا ، به دنبال دوای درد خودش میگردد ، او که نمیداند حال مرا ، نمیداند سرگذشت سیاه مرا.
در گذر از کوچه تنهایی ، در کوچه ای که نیست حتی یک آشنایی، نشسته ام در گوشه ای و دلم را آرام میکنم.
مینشینم به انتظار ، میمانم در حسرت یار ، فریاد میزنم که اینجا نیست یک دلدار؟
فریاد بر آمد آنکه در جستجوی کسی نگرد ، اینجا یاری نیست ، همه هستند در خواب! من نیز مثل توام ، آنقدر بی وفایی دیده ام ، که من نیز مثل تو یک آواره تنهایم.



عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي...
با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟
پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من
چه سازد دل تنگ ديدار؟
چه گويد با عكس ديوار؟
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي …

چه زيباست بخاطر تو زيستن
و براي تو ماندن و به پاي تو مردن
و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن
و به عشق تو و دنياي تو نرسيدن
اي كاش ميدانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت
زندگي چه تلخ و ناشكيباست
اي كاش ميدانستي مرز خواستن كجاست
و اي كاش ميديدي قلبي را كه فقط براي تو ميتپد
حرفها را گاه نميتوان گفت
من لحظههاي با تو بودن را با اشكهايم تداعي ميكنم
و عطر نفسهاي تو را در بند بند وجودم ميبلعم.
تنها به دنيا آمدي و تنها نيز از دنيا مي روي
بي آنكه كسي را دوست داشته باشي زندگي كن!
بگذار خانه ي قلبت خالي بماند............
زيرا اگر كسي در آن جاي گيرد
به ويرانه هاي قلبت هم رحم نميكند.
اگر كسي را دوست ميداري....
عميق دوستش بدار.........
آنقدر برايش گريه كن......
آنقدر برايش سادگي كن....
تا عشق پاك و آسمانيت را از ياد نبرد
بگودوستم داری
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه انتظار کشیدن برای رسیدن بهتر از هر گز نرسیدنه
همیشه عاشقی، رسیدن به معشوق خود نیست
گاهی باید از معشوق گذشت تا عاشق بود
همیشه چشمای باز قشنگ نیست
چون همه چیزای دنیا
دیدنی نیست

چرا از من گذشتی خیلی ساده
تو که دونستی پسر پیاده
جوونیشو پی عشق تو داده
شنیدم گفتی از عاشقی سیرم
نگفتی با خودت یه وقت بمیرم
حالا حق دلو از کی بگیرم
چرا از من گذشتی بی تفاوت
نه انگار عشقی بود نه روزگاری
نه پاییز و زمستون نه بهاری
چه طور دلت اومد تنهام بذاری

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
...دلم براي تو تنگ است ...

تنها تو اتاقم نشستم
همه جا تاریک و همه خواب ، فقط نور سیستم شده روشنایی اتاقم
نمیدونم چرا خواب به چشمام نمیاد
سکوت سنگینی همه جا رو پر کرده
بغض ، نفس کشیدن رو واسم سخت کرده
فردا میشه یک سال ، واسه تو میشه یک سال برای من میشه یه عمر ....
یه عمری که به من و خاطره هام میخندی
چشمام رو میبندم ، اشکام آروم آروم پهنای صورتم رو خیس میکنه و میاد پایین
همش ازخودم سوالهای بی جواب میپرسم
؟ ................ ؟؟ ................... ؟ ؟ ؟
یادت تموم وجودم رو گرفته
دوست ندارم صبح بشه ...........

تو رفتي بي بهونه اين که رسم عاشقي نيست
بعد تو من خيلي تنهام جاي من تو قلب تو نيست
اين منم که بي تو چشمام ديگه طاقتي ندارن
نميتونن بي تفاوت واسه رفتنت نبارن
تو ازم ساده گذشتي تو چرا ساکت و سردي
چشم به راهه تو نشستم اما تو بر نميگردي
بعد رفتن تو بايد با خودم تنها بمونم
چرا رفتي از کنارم ! کاش ميشد اينو بدونم
يه نگاه بکن به چشمام هنوزم داره ميباره
تو داري تنهام ميزاري بي تو قلبم کم ميآره
ديـــگه خســـــتم
ديــــگه تـــنـــهــام
همه آرزومـــو بــــردي
دارم از چشات ميخونم تو ديگه
بــر نـمـي گــــــــــــــردي
خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم ،
خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ،
به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم
و راز عشق را در گوشش سر دهم ،
خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...
آن کس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد دوستت دارم
ميگويد دوستت دارم.

یک نگاه تو
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.
و شوق لحظه ای با تو بودن
می ارزد به تمام آن همه تنهایی.
تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم.
و من
فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم....

وقتی عشقت تنهات گذاشت ...
...
نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی...
...
شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد ... باهات اومد ... عاشق شد ... ولی حالا تنهاست ...
...
دلکم ... دل عزیزم ... شرمندتم ... نمیخواستم اینطوری بشه ...
...
قرار این نبود ... قرار بود تا آخره عمر با دل اون باشی ...
...
اما حالا که نیست ... خودم باهات میمونم ... تنهات نمیزارم ...
...
اجازه نمیدم دیگه کسی بهت نزدیک بشه ...
...
دلکم تو تنها نیستی ... منم هستم ...
...
دل ... دل ... دل من ...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت
دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه
داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که
هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب
بگی گل من باغچه نو مبارک
باغچه نو مبارک
اگه قلبمو شکستي به فداي يک نگاهت
اين منم چون گل ياس نشستم سر راهت
تو ببين غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسياهم
اگه عاشقي يه درده چه کسي اين درد نديده
تو بگو کدوم عاشق رنج دوري رو نديده
اگه عاشقي گناهه ما همه غرق گناهيم
ميون اين همه آدم يه غريب و بي پناهيم
تو ببين به جرم عشقت پره پروازمو بستند
تو نديدي منه مغرور چه بي صدا شکستم
چه بي صداشکستم.....
چه بي صدا.....

مگه ميشه دست ديگه تو دستاي اون باشه
يکي ديگه به غير من همش چشم به راهش باشه
مگه ميشه خاطره ها مونو فراموش بکنه
عشق به اون بزرگي رو تو دلش خاموش بکنه
مگه ميشه يادش بره که جون ميداد واسه نگام
زجه زدم ... درد کشيدم... نگا نکرد توي چشام
مگه ميشه دوتا چشاش بشه واسه يکي ديگه
حرفاي عاشقونشم بشه واسه کس ديگه
مگه ميشه تحملش زياد شه از نبود من
ندونه که روزام شده درد و شبام سکوت غم
مگه ميشه که خوش باشه وقتي الهامش تو غمه
داره از عشقش جون ميده اما بازم واسش کمه
مگه ميشه منو نخواد بره پي عشق جديد...
خيانتشو خوب ديدم و .... اشکا مو و نديد
نه نميشه... بازم ميخوام گول بزنم دل خودم
من همونم که تا ابد به پاي عشقت ميمونم ...

چــــــرا رفتــــــــی
چه كردم با تو در دنياي عشقم
كه اينگونه ز من تو دل بريدي
چه كردم با دلت اي مهربانم
كه تو عاشق تر از من برگزيدي
مگر غير از وفا از من چه سر زد
كه دل را بی وفا خواندي و رفتي
مگرغيراز نگاهت به چشمانم كه درزد
كه از ناز چشم خود ازدل گرفتی
مگر در باغ احساسم چه كم بود
كه يكبار از وجودش گل نچيدي
مگر در قلب من جاي تو كم بود
كه از اين آشيانه پر كشيدي
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست
داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش
میگیریم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر ...
تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده
شدهاند...

با تو هستم
تویی که رویت را از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند
آنها همیشه نگران تو هستند

گفتی از یاد تو میرم ، نه عزیزم مگه میشه
به جا چشمام ، قلبم اما پیش توست تا همیشه
فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
نمی دونم که کجا و با کی هستی
نمی خوامم که بدونم
با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه
یه روزی یه وقتی جایی
چشم من می افته تو چشمای تو
اما این همون خیال ِ که با من هست تا همیشه
نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلب ِ خسته ام
میدونم تا جون دارم بیادت هستم

وقتی نبود به بودنش نیازمند شدم.
وقتی رفت به انتظار آمدنش نشستم.
وقتیکه دیگر نمیتوانست دوستم بدارد اورا دوست داشتم.
وقتی او تمام شد من آغاز شدم.
چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها مردن

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
با تو بوده ام همیشه و همه جا با تو نفس کشیده ام
با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بوده و هستی و چنان با این
دلیل زیسته ام که عادت کرده ام علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:
همیشه با تو
(******)
